ساعت 9 صبح بود که به درب پلیس آگاهی رسیدم و پس از هماهنگ کردن با نگهبان وارد ساختمان شدم و به اتاق بازجویی رفتم.
پسر جوان، قد بلند و خوش تیپ با موهای خرمایی رنگش توجه من را به خودش جلب کرد؛ لباس زندانی بر تن داشت و دست و پاهایش دست بند و پابند بود.
سرش را پایین انداخته بود و انگار تو این دنیا نبود، سلام کردم و ازش خواستم داستان زندگی اش را برایم تعریف کند.
"امید" که با آرامی صحبت میکرد گفت: "22 سال دارم و الان سه سال است که به جرم قتل داخل زندان هستم و منتظر آزادی و یا اجرای حکم قصاص هستم."
در یک خانواده 5 نفری به دنیا آمدم، فرزند سوم خانواده ام و دو خواهر دارم. پدرم کارگر ساده یک کارخانه بافندگی بود و با حقوق کمی که داشت، خرج زندگی ما را تامین می کرد.
یک خانه نقلی در محله قدیمی شهر داشتیم، حقوق پدرم برای خرج یک خانواده پنج نفری کافی نبود ولی هر چی که بود با آبرو زندگی می کردیم.
دبستان و راهنمایی درسهایم خوب بود، دبیرستان رشته "فنی" رفتم و از آنجا بود که با چند تا از بچه های محله دوست شدم. "شبها با دوستانم به تفریح و گردش می رفتیم".
شب ها دیر وقت به خانه می آمدم و آن وقت بود که پدرم میگفت"پسر این کارها فایده ای ندارد درست را بخوان، به فکر آینده باش، ولی کو گوش شنوا !".
حدودا 4 سال پیش بود که در رشته فنی دانشکده شهرمان قبول شدم و دانشگاه ثبت نام کردم، پدرم با هر سختی و جان کندنی که بود خرج دانشگاه را می داد. توی دانشگاه بود که چند تا رفیق جدید پیدا کردم.
اسم یکی از آنها رضا بود. رضا همیشه دنبال دعوا بود. حس می کردم از او و کارهاش خوشم می آید، همه رفتارهای رضا را تقلید می کردم، خیلی با رضا صمیمی شده بودم.
یک روز رضا چاقوی ضامن داری به من داد و گفت: این یک یادگاری است پیش خودت باشه؛ اولش ترسیدم اما با اصرار رضا قبول کردم. رضا گفت: "از این چاقو استفاده نکن فقط همیشه همراه داشته باش اگر با کسی درگیر شدی طرف را بترسون."
یکی دو هفته ای چاقو داخل جیبم بود و هیچ استفاده ای ازش نکردم تا اینکه اون شب با دوستهایم سرکوچه ایستاده بودیم که یک جوان خوش تیپ و ورزیده از جلوی ما رد شد. از بچه ها پرسیدم این کی بود؟ "گفتند: اسمش علی است تازه به این محله آمدند، ورزشکاره، قهرمانه... یه لحظه حسودیم شد."
صبر کردم تا علی دوباره برگشت، این بار چشم انداختم توی چشماش، علی هم داشت به من نگاه میکرد. من هم که دنبال بهانه بودم جلو رفتم و به بهش گفتم: چرا نگاه میکنی؟ بحث بالا گرفت، باهاش درگیر شدم، دست به یقه شدیم، علی واقعا از من قوی تر بود، چند ضربه بهم زد.
نفهمیدم چی شد دستم به چاقو رفت و از جیبم بیرون آوردم و چند ضربه به علی زدم. وقتی به خودم آمدم دیدم علی غرق خون روی زمین افتاده.
ترسیدم، دست و پاهام را گم کرده بودم، فرار کردم و رفتم توی پارک و مثل دیونه ها قدم می زدم و با خودم حرف می زدم، تا اینکه دو نفر لباس شخصی کنارم رسیدند و دستبند به دستهایم زدند، "تازه اون وقت بود که به خودم اومدم و فهمیدم چیکار کردم".
الان سه سال است به جرم قتل عمد در زندانم و به قصاص محکوم شدم. مادر و خواهرانم هر ماه یکی دو بار به دیدنم می آیند ولی توی این سه سال پدرم سه چهار بار بیشتر دیدنم نیامده است. " مادرم میگه بابات از غصه پیر شده".
هر چی خانوده ما به پدر و مادر علی التماس کردند فایده نداشت و آنها گفتند که فقط قصاص می خواهند. توی این مدت خیلی با خودم فکر کردم. پشیمان هستم، پیش خودم میگم: کاش به حرف پدرم گوش کرده بودم.
هر شب از خواب بیدار میشوم و تا صبح خوابم نمیبره، میگم الان میان و من را می برند برای اعدام....
"می خواهم زنده بمانم"
تهیه و تنظیم: حمید حسینی پور
- نویسنده : یزد فردا
- منبع خبر : خبرگزاری فردا

دوشنبه 29,ژوئن,2026